فقط کمی بعد ازانتشارکتاب >>اثر مرکب<<اوضاع عجیب و غریب شد. نه فقط در تورهای رسانه های تمام نشدنی حضورداشتم و کتابی جدیدم و پیام اش راترویج می کردم،که مدیریت تمام مسوولیت های ام به عنوان ناشر مجله ی ساکسس هم روی دوش ام بود.همایش های رادرکل دنیابرگزار می کردم.مدام بامن مصاحبه می شد وهر ماه شش خمیردندان مسافرتی مصرف می کردم .
ودراین گردبادی که اسم اش زندگی بود،هیچ تولد یاسالگردی راهم فراموش نمی کردم. فقط چند یاد آور دیگردرتقویم ام کافی بود تا برسم به مرحله ی انفجار.هیچ جای چک وچانه نبود.باید یکی را استخدام می کردم.
پس کاری راکردم که هر دیوانه ی نا امیدی می کندکه دنبال کارمند است.درکریگزلیست آگهی دادم.
>>استخدام یک د ستیار اجرایی فوق ستاره.آیا دنبال شغلی جالب، انعطاف پذیر و باریتم سریع می گردید و می خواهید رو ی پروژه هایی کارکنید که تفاوت قابل توجه و مثبتی درزندگی مردم به وجود می اورند؟
اگر جوابتان مثبت است، موقعیت رویایی تان رابه دست آورده اید.<<
چند ساعت بعد که گزینه ی>> انتشار <راکلیک کردم،صدهاجواب گرفتم.بعضی های اش عجیب بودند وبعضی ها کاملا” خل وچل بودند .ولی بین این جواب های خنده دار،یکی با بقیه فرق داشت.آماندا> ایمیل اش هوشمندانه بود وحتی بدون نگاه به روزمه اش ، حس خوبی نسبت به او داشتم .همان روزبرای مصاحبه دعوت اش کردم و نا امید هم نشدم.
از لحظه ای که اماندا نشست ، فهمیدم ازاوخوش ام می آید.بامزه بود. مشترک طولانی مجله ی ساکسس که چهار بارکتاب اثرمرکب را خوانده بود. حتی کتاب های لایت شده ، خط کشی شده و علامت زده اش را آورده بود نشان ام دهد.همان وبلاگ هایی رامی خواند که من هم می خواندم .بانویسند ه ای برجسته مجله ی اشنا بود و می گفت جیم ران یاد پدر بزرگ اش می اندازد اش .وقتی کتاب>> بهترین سال زندگی ات را داشته باش<< را بیرون اوردتا برای اش امضاء کنم، عشقی کاری نسبت به او پیدا کردم .
چندلحظه بعد کتاب اش راامضاء کردم:شما استخدام شدید . آنرا خواند و چمشان اش گرد شد. گفتم ازفردا بیاسرکار. همدیگررادرآغوش کشیدیم . می دانم کارحرفه ای نبود ، ولی آن لحظه کار درستی بود.
آن شب رفتم خانه و از این که پیداکردن شخصی کامل آن قدر راحت است و این ماجرا تمام شده،نفس راحتی کشیدم.فقط توانستم آن صد پیام دیگری راکه هنوز دریافت می کردم، پاک کنم.روزبعد آمانداآمددفترکارم وکارش راشروع کرد
خب، یک جورهایی کارش راشروع کرد.در روزهای اول خیلی کمک ا ش کردم.کارهای اولیه را به او گفتم ویک ساعت بعد دوباره تکرار شان کردم و بازدوباره ویک باردیگر هم قبل ناهار .
اول اش زیاد نگران نبودم.منظورم این است که همیشه درشغلهای جدیدیک روند یاد گیری وجود دارد.درست است ؟او مشخصا” کامل ترین فردتیم من بود.اعتقادات وعلایق مان مشترک بود.مگرمی شوداین موضوع جواب ندهد؟
در هفته های بعدبه آمانداآزادی عمل دادم.چون خیلی دوست اش داشتم یابهتربگویم ازاینکه من راخیلی دوست داشت و از چیزی که سعی میکردم وانجام اش دهم ، خوش ام و می امد.بااین حالوضعیتی شد که احساس کردم بااستخدام آماندا کار های ام بیشترازنبودن اش شده.برای همین شک کردم که چیزی درست نیست.دریک مهمانی شبانه این معما راباخواهرزن ام لورا در میان گذاشتم. لورا معاون ارشد یک شرکت داروسازی بزرگ بود. به اوگفتم آمانداتاچه حد برای این شغل کامل بود و پرسیدم چهقدروقت لازم است باسرعت کاری که از اومی خواستم ،خوبگیرد. لورا آنقدرمهربان بود که پیشنهاد دهد با آماندا ملاقاتی دشته باشد تابه او چند نکته یاد دهد ودرک بیشتریاز این وضعیت به من گزارش کند
اماندابعد ازملاقاتی که موقع ناهار بالورا داشت به دفتر آمد ومثل همیشه باهیجان گفت: >> لورا خیلی دختر شیرینی بود خیلی با هوش بد خیلی تحت تاثیر مقرار داد . این جملات برای ام مثل یک موسیقی دلنواز بود. فکر کردم خبر های خوبی از راه رسیده .به نظر می رسید اماندا همان طور که فکرمی کردم برای این شغل عالی بود.
همان روز عصر خواهر زن ام بامن تماس گرفت .وقتی گوشی را برداشتم گفت : چه فکری کردی باخودت؟
کل چیزی که توانستم بگویم این بود :>> ها؟ << شوکه شده بودم . فقط توانستم بریده بریده بگوییم اماندا به من گفت ملاقات خوب پیش رفته ؟مگر نه ؟
گفت : دارن ، اصلا ” به رزومه اش نگاه کردی ؟
سکوت ام به اندازه کافی جواب اش را داد . حرف های اش راپی گرفت >>توبهمن گفتی کسی رامی خواهی که فتو شاب بلد باشد ودرک درستی از تکنولوژی داشته باشدتابتواند با ورد پرس کار کند . به من گفتی کسی رامی خواهی که محیط رسانه های اجتماعی را بشناسد. و حداقل بتواند از گوگل داکز استفاده کند. دارن، اماندا حتی نمی تواند گوگل داکز چیست و چنین کسی داشته یک ماه برای توکار می کرد؟ حرفی نداشتم بزنم.
ناامیدانه ادامه داد: واقعا” نمی دانم چی باعث شده فکر کنی گزینه ی مناسبی ست ؟فوری فهمیدم سردرگمی لوار ازکجاست.نمی توانست مثلث عشق کوچکی را ببیند که بین اماندا ، ضمیر ناخودآگاه من و خودم به وجود آمده بود. تنها چیزی که می دید ، یک کاندیدای بی صلاحیت بود و این دقیقا” همان چزی بود که چشمان خیره یمن نمی توانست تشخیص دهد. چون فقط به این موضوع فکرمی کردکه به چیزی که انجاممیدهم ،اعتقاددارد.
لورا که واقعا” می خواست کمک کند پیشنهاد کرد دور بعدی استخدام را خودش انجام دهد.متقاضی ها را به محض ورود بررسی کرد ، سه متقاضی را انتخاب کرد و بعد ازمصاحبه ی گروهی ،یک نفررا پیشنهاد داد. مگی.
>> مگی ؟<<باور نمی کردم مگی را انتخاب کرده باشد . منظورم این است که مگی خوب بود . هیچ مشکلی نداشت. شایسته،مسئولیت پذیرو توانا به نظر می آمد . ولی در نگاه اول چشم ام رانگرفت. مشترک مجله ی ساکسس نبو دو به نظرنمی رسید حتی اسم جان. سی. مکسول را شنیده باشد.
راست اش رابخواهید، ذوق ام کور شد.منتظر شخصی هیجان انگیز مثل اماندابودم.عشقی شغلی در نگاه اول این اتفاق نیفتاد . با این حال تصمیم گرفتم از پیشنهاد قدرتمندخواهر زن اماستفاده کنم
مگی رااستخدام کردم . و بگذارید برایتان تعریف کنم عاشق مگی ام . او ش گ ف ت ا ن گ ی ز است .
مگی در کاری که می کند مثل یک سوپر استار است. سال هاست که مگی برای ام کار می کندو هر وقت پروژه ی جدیدی می گیریم یا کار را ازجهتی توسعه می دهیم ، مگی کارهارا راست و ریس می کند. حالا نمی توانم زندگی ام را بدون مگی تصور کنم . خیلی بیش تر ازآن که رویابافی کند ، مهارت هایی دارد که واقعا”روی واقعی شدن آن رویا ها اثر می گذارند.
یکی از سریع ترین راه های از مسیر خارج کردن قطار وحشت و فرستادن آن به سمت مرگ آتشین این است که آدم های نادرستی را استخدام کنید و نگه دارید.. برعکس ، همانطور که استیو جابز گفته ،تنهاراه تسلط بر صنعت،کامل کردن ماموریت بزرگ واثرگذاری روی دنیا این ا ست که یاد بگیرید چگونه استخدام ، آدم هارانگه دارید و بهترین هارابا استعدادترین ها بکشید بیرو.دراین فصل یاد می گیرید چگونه این کار را بکنید.
کارافرین هاآدم هایی رمانتیک و نا امید هستند که باعث می شوند به طرزوحشتناکی مدیر استخدام کنند .کمک بگیرید.
دیوانگان ثروت ساز – دارن هاردی